سيد صادق سجادى
202
تاريخ برمكيان ( فارسى )
شنيدم كه بعد از قلع و قمع برامكه ، هارون الرشيد در كار جهاندارى دست و پا گم كرده بود و هر روز در « 15 » ملك او خللى پذيرفتى و در هر كارى كه مىخواست استقامت گيرد به هيچ نوع صورت نمىبست . روزى مرا كه صالح مهرانم « 16 » طلب داشت . چون به خدمت او پيوستم او را به غايت تنگدل و حيران و اندوه زده ديدم و چون پيش او بايستادم ، در غضب شد و مرا فرمود همين لحظه برو و منصور زياد را ببر و تا شب بايد كه ده بار هزار هزار درم ازو بستانى و الّا سر او را ببرى و پيش من آرى . اگر تقصيرى كنى به روح مهدى كه پدر من است بفرمايم تا سرت را از گردن جدا كنند . معروض داشتم كه اگر او چيزى امروز دهد و چيزى فردا فرو گذارد و بدين شرط مرا ضمان مال بدهد چه كنم ؟ فرمود كه اگر امروز ده هزار هزار درم نقره در خزانهء نرساند سرش به يارى « 17 » ، ترا با اين فضولى چه كار است ؟ چون او اين بگفت من دانستم كه قصد جان منصور بن زياد دارد . دم در بستم و از پيش خليفه به غايت متفكّر و متردّد بيرون آمدم كه يا رب مرا چه روز پيش آمده است . منصور زياد مردى معتبر و از معارف بغدادست و خيلخانهء بسيار دارد . عاقبت الامر دست منصور زياد گرفتم و او را به گوشهاى بردم و تمامى ماجرا چنانچه فرمان شده بود با او تقرير كردم . منصور چون اين حكم بشنيد زارزار بگريست و در پاى من افتاد و گفت حقيقت آن است كه خليفه قصد جان من كرده است و الّا او و « 18 » ديگران يقين دانند كه چندين « 19 » نقود در خانهء من نباشد و من در همه عمر چندين مال به هم « 20 » نتوانم رسانيد تا به يك روز چه رسد « 21 » . امّا تو يك شفقت در حق من از بهر رستگارى قيامت بكن و مرا به خانه بر تا با فرزندان و اتباع خود وداع آخرت كنم و از خويشان « 22 » و فرزندان و هم صحبتان بحلى خواهم و هر « 23 » چه از زر و نقره و جنس دارم به تو سپارم ، تا بعد از مرگ من تفرقه نشود و فرزندان من بعد از من آزار نكشند . چون من پسران و دختران و خويشان
--> ( 15 ) . كذا در هر دو نسخه . ( 16 ) . اساس ، ك : روزى مرا كه يعقوب صالح ( ك : صالح مهترانم ) . ( 17 ) . ك : - « معروض . . . به يارى » . ( 18 ) . اساس : - او و . ( 19 ) . اساس : چنين . ( 20 ) . اساس ، ك : - هم . ( 21 ) . اساس : - « تا . . . رسد » . ( 22 ) . اساس : جليسان . ( 23 ) . اساس : - هر .